عمه ی عزیزم بچه دار نمیشد
جاری ایشون پسر سه روزه خودشون رو به عمه داد تا بزرگ کنه
عمه مهربونم مث چشماش ازش محافظت کرد و سه تا نوه داشت
چهارسال پیش أسیر چنگال های سرطان شد
و امروز فوت کرد
عمه م خیلی مظلوم بُود
خیلی درد کشیده بُود
اشک هام خشک نمیشه
بغض گلوم باز نمیشه
خدا بیامرزدشون
گاهی وقتا ی حرفایی میشه نیشتر قلب
نزنید اون حرف ها رو
به شوخی هم نزنید
ی جراحت کوچیک هم درد داره
همدیگر رو با حرف مجروح نکنیم
درد داره
#رفیق تازه پیدا شده
ی حرفی دارم ولی نمیتونم بنویسمش
ی حرفی که شبا باهاش بغض میکنم و گاهی أشکم سرازیر میشه
ی حرفی که خودم هم دوس ندارم بزنمش ولی تو دلمه
هرکاری میکنم برام هضم نمیشه
ی حسرت شاید
ی کاش
نمیدونم ولی این روزا دلم با خودم صاف نمیشه