برای تموم روزایی کـ
فکر میکردم
نمیتونم ازش عبور کنم
ولی تونستم
برای تموم لحظه هایی کـ گفتم
این بار ، دیگه بار آخره
ولی تونستم ادامه بدم
خدایا شکرت
توی هرچیزی کـ
به دست آوردم
و از دست دادم
دیدمت...
زندگیم در دو سال گذشته
مثل بازار کریپتو بود
ییهو از اون بالا
افتادم در سراشیبیِ تند
روزهای پر از دلهره ، نگران از آینده و ترس از راه انتخاب شده
چند ماه اول بطور جدی
دهنم صاف شد
پله پله و بازحمت
برگشتم یکم بالا
تمام روزهایی کـ فکرش رو هم نمیکردم
گذروندم
اما خوبیه ماجرا اونجاست
کـ بلاخره
به ثبات و آرامش نسبی رسیدم
میخام بگم کـ میگذره
نه غم موندیه و نه شادی
اما
اما
اما
امان از دلتنگی…
نگم کـ این روزها
روزهای پایانی سال
تو فکر شلوغی های قبل از عیدِ ایران
دورهمی ها
و …
برای من پر بود از بغض
گاهی گریه
گاهی افسردگی
و میدونم کـ باز هم میگذره
تجربه ی این گذشت ها رو زیادی دیگه دارم!!!
سال نوتون مبارک دوستای عزیزم
الهی کـ انقدر غرق خوشی بشید کـ ندونید از خوشحالی چیکار کنید!
پونزده سال پیش من تو رو دیدم
تویی کـ انقد عاشقی، رفیقی، مراقبی و تکیه گاهی
پونزده سال پیش گفتی خوشبختم میکنی و نمیزاری غم تو وجودم بشینه
و واقعا خوشبختم کردی
و امروز هیچ غمی نیست
جز اینکه
واقعا یک عمر کنار تو بودن کمه…
#پونزدهمین_سال_باهم_بودنمان
بعد از حدود یکسال اومدم ایران
و تنها چیز جذاب برای من فعلا خانواده ام و دوستان هستن
همه چی همونجور مث قبل هست…
مردم گرفتار و ناامید ولی مقاوم…
درس امروز
جوری زندگی کنیم کـ وقت مردن و رفتن
حتی اگه کسی ناراحت هم نباشه
خوشحالم نشه دیگه ...!!!
بنظرم مهاجرت مثل مردن میمونه
یهو از عطر هایی کـ نزدی و گذاشتی برای ی فرصت دیگه
لباسهایی کـ خریدی و نپوشیدی
وسایلی که دوست داری و بهشون دلبستگی داری
بالاجبار دل میکنی و میروی ...
حالا قبول کـ اون دنیا(یی ک رفتی) از دنیای قبلی بهتره، ولی عزیزانت کـ جا موندن ،چی!؟؟؟
کاشکی میشد ی بار دیگه ی کشور دیگه با همین خانواده م بدنیا بیام...