-
سال جدید
چهارشنبه 29 اسفند 1403 23:16
برای تموم روزایی کـ فکر میکردم نمیتونم ازش عبور کنم ولی تونستم برای تموم لحظه هایی کـ گفتم این بار ، دیگه بار آخره ولی تونستم ادامه بدم خدایا شکرت توی هرچیزی کـ به دست آوردم و از دست دادم دیدمت... زندگیم در دو سال گذشته مثل بازار کریپتو بود ییهو از اون بالا افتادم در سراشیبیِ تند روزهای پر از دلهره ، نگران از آینده و...
-
پونزده سال باهم
دوشنبه 29 مرداد 1403 21:57
پونزده سال پیش من تو رو دیدم تویی کـ انقد عاشقی، رفیقی، مراقبی و تکیه گاهی پونزده سال پیش گفتی خوشبختم میکنی و نمیزاری غم تو وجودم بشینه و واقعا خوشبختم کردی و امروز هیچ غمی نیست جز اینکه واقعا یک عمر کنار تو بودن کمه… #پونزدهمین_سال_باهم_بودنمان
-
ایران
چهارشنبه 23 خرداد 1403 22:02
بعد از حدود یکسال اومدم ایران و تنها چیز جذاب برای من فعلا خانواده ام و دوستان هستن همه چی همونجور مث قبل هست… مردم گرفتار و ناامید ولی مقاوم…
-
کارما
دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 15:07
درس امروز جوری زندگی کنیم کـ وقت مردن و رفتن حتی اگه کسی ناراحت هم نباشه خوشحالم نشه دیگه ...!!!
-
و میدانم روزی باز خواهم گشت
دوشنبه 14 اسفند 1402 20:20
بنظرم مهاجرت مثل مردن میمونه یهو از عطر هایی کـ نزدی و گذاشتی برای ی فرصت دیگه لباسهایی کـ خریدی و نپوشیدی وسایلی که دوست داری و بهشون دلبستگی داری بالاجبار دل میکنی و میروی ... حالا قبول کـ اون دنیا(یی ک رفتی) از دنیای قبلی بهتره، ولی عزیزانت کـ جا موندن ،چی!؟؟؟ کاشکی میشد ی بار دیگه ی ک شور دیگه با همین خانواده م...
-
قسمت رنگی زندگی من
شنبه 2 دی 1402 23:45
نزار قبانی یه تعریف قشنگ داره از آدمهایی که معجزه وار وارد زندگیمون شدن میگه: تولدِ من تویی و پیش از تو را به یاد نمی آورم که وجود داشتم... و به نظرم یکی از نزدیکترین تجربه ها به این متن رو شاملو داشته شاملویی که قبل از آشنایی با آیدا ظاهرا میخواسته خودکشی کنه و پس از اومدن آیدا به زندگیش نوشت: آیدا فسخِ عزیمتِ...
-
اقامت در قبرس
چهارشنبه 12 مهر 1402 10:30
سلام دوستان عزیز حقیقتا بنا به درخواست شما و احترام به سوالاتتون این پست رو مینویسم نه جنبه تبلیغاتی داره و نه تشویق به انجام کاری قبرس ی جزیره با طبیعت بکر و آب و هوای مدیترانه ای هست که در حال ساختمان سازی و مدرنیته شدن هست جمعیت کمی داره ولی توریست بسیار بالا نه ماه سال رو های سیزن توریستی هست تفریحات آبی خیلی...
-
برگ جدید زندگی
یکشنبه 26 شهریور 1402 22:43
بیا ی واقعیت رو بهت بگم همه ی ما یه وقتهایی احتیاج داریم یک نفر روبرومون بایسته دست بذاره روی شونه مون و از امیدهایی بگه که شاید کمی کمرنگ شدن کمی نادیده گرفته شدن توی چشمامون زل بزنه و بگه همیشه اینطوری نمی مونه زندگی روز داره شب داره دلتنگی و حسرت داره خنده های از ته دل و غصه خوردنای گاه و بیگاه داره همه ی ما یه...
-
Cyprus
شنبه 7 مرداد 1402 15:14
سلااااام از قبرس ما بلاخره از وطن دل کندیم و رفتیم امیدوارم ی روز ایران آزاد بشه و همگی کنار هم برگردیم و شاد باشیم...
-
سلاااااام
شنبه 10 تیر 1402 21:59
میدونم الان میگید برو همون جایی ک بودی ولی این مدت من همین جا بودم میخوندمتون گاهی پیام میزاشتم ولی. شوق نوشتن نداشتم بلاخره کار ب جایی رسید ک ما از ایران عزیز بریم!!! بله... تا آخر ماه ما از مملکت خودمون میریم با کلی نفرین و لعنت ب باعث و بانی ش من ک دلم رو همین جا میزارم و میرم امیدوارم ی روز برگردم و برش دارم...
-
ایران من
جمعه 11 آذر 1401 17:45
ایران من شکنجه گاه بی گناهان ایران من هشتاد و چن میلیون گروگان ایران دوباره میشه ایران
-
اخ از این روزای سیاه
جمعه 27 آبان 1401 20:30
کنار بچه ت یخ بزاری ک نتونن بدزدن!!! چرا با این همه درد نمیمیرم؟؟؟!!!! چرا هنوز زنده ام؟؟؟!!!! همه میگویند الان وقت گریه نیست و ما از بغض گلودرد گرفته ایم….
-
تولدم …
دوشنبه 25 مهر 1401 09:00
دیگه ی سنی هست ک دلت میخاد دنیا بایسته دلت میخاد نه عقب برگردی نه جلوتر بری یاد گرفتی غم ها رو ی گوشه بزاری و روش رو بکشی و لبخند بزنی یاد گرفتی با وجود تمام دردهای روحی و جسمی اولین نفر بیدار شی و استارت شروع رو بزنی یاد گرفتی تموم بحث ها رو زود تموم کنی، نه اینکه ببخشی یا فراموش کنی… نه! فقط چون نمیخاهی کشش بدی و...
-
روزگار تلخی ست نازنین…
شنبه 16 مهر 1401 22:45
الهی ی روزایی رو تو زندگی سراسر لجنتون ببینید. ک معنی خون گریه کردن. و بفهمید جنایتکارای پست فطرت… ته جهنم گیر افتادیم نه صدامون ب. جایی میرسه نه دستی ب کمکمون میاد
-
در سوگ آرزوها…
یکشنبه 27 شهریور 1401 11:19
نمیدونم درمورد کدوم واقعه اشک میریزم انقد زیاد شدن ک یادم میره فقط خودخواسته یا ناآگاه اشک میریزم نمیدونم این وطن به ما ی زندگی آروم و خوش بدهکاره یا زندگی به ما ی وطن آروم بدهکاره متحیر و ناباور ی گوشه نشسته ام ترسیده ام هیچ کاری نمیکنم جز گریه کردن و آه کشیدن باورم نمیشه من چه غلطی کرده بودم ک سزاش زندگی در همچین...
-
دست از سرمون بردارررررر
سهشنبه 11 خرداد 1400 12:45
میدونم بعد مدت ها نباید بیام ناله کنم ولی... من دلم سفر میخاد شن و آب بازی و خرید میخواد. دلم غذای هواپیما میخواد. دلم ی زندگی معمولی بدون استرس میخاد دلم یه عالمه بغل های محکم و بوس های آبدار میخاد من از مشت کردن دستام و کوبیدن به دست عزیزهام، متنفرم من از ماسک و الکل متنفرم من از خونه موندن و افسردگی متنفرم دارم کم...
-
1400
یکشنبه 1 فروردین 1400 16:55
سلااااااام مهربونای عزیزم عیدتون مبارک الهی ک بهترین سال زندگیتون باشه پر از خوشی، سلامتی و پول الهی ک مث سال قبل ، پر از اضطراب و ترس و گوشه گیری نباشه الهی ک بشه همدیگه رو بغل کرد الهی ک دلخوش باشیم به این زندگی تو ایران الهی ک خدا بیشتر هوامون رو داشته باشه ....
-
پرکشیدن فرشته ها
یکشنبه 14 دی 1399 13:00
پارسال همین موقع ها، قضیه رفتن ما به کانادا رسید ب بن بست و ما موندیم... اگه رفته بودیم و مث فرشته های بی گناه با هواپیمای اوکراینی پر میکشیدیم.... فک میکنم من ک رفته بودم و یقه خدا رو بابت این بیشرفا گرفته بودم اما خانواده ام چی میشدن؟؟ چی میکشیدن؟؟ قلبم آتیش میگیره ... خدایاااااااا گاهی فک میکنم تو هم با اونایی!!!...
-
این روزها...
پنجشنبه 27 آذر 1399 15:28
یکی اون کنترل. رو بده ب من بزنم بره جلو این روزای بی مزه و ساکن! چطوری این روزا اینجوری زندگی کردن رو ، طاقت میاریم؟؟؟!!!!
-
سپید موی من...
دوشنبه 12 آبان 1399 12:50
چن وقت پیش ، ی موی سفید لابلای موهام دیدم چن انگشت پایین تر از جلوی سرم! شوکه شدم... بغض کردم و به مردی نشون دادم -و از اونجایی ک خانوادگی زود مو سفید کردن- خیلی عادی گفت اااا به سلامتی!!! نکنی ها!!!! انقد عادی و بی اهمیت جلوه داد ک من نتونستم مث همیشه بغض رو تبدیل ب گریه کنم! و امروز دوباره مو سفید دیدم فک کردم همون...
-
مهرمن
چهارشنبه 2 مهر 1399 10:34
مهر ماه منه ماه تولدم ماه آشنایی ماه دلبستگی
-
پنج پنج
یکشنبه 5 مرداد 1399 12:04
امروز سالروز عروسی ماست این روز به تاریخ قمری پانزده شعبان بود و به تاریخ شمسی پنج مرداد هشتاد ونه ده سال زندگی مشترک و شکفتن دو تا دسته گل صد سالگی مون ایشالااااااا دو سال پیش هدیه این روز از طرف مرد جان سفر خارجی بود پارسال سفر داخلی و امسال خانه... زندگی بسیار عجیبه! بالاخره تو دنیا . . . یِ چیزی باید باشه که...
-
C19
پنجشنبه 19 تیر 1399 19:51
چن وقت پیش با کلی اصرار و دلتنگی و رعایت و انتخاب خونه بزرگ و چیدمان دور از هم و چی و چی و چی!!! ی دوره پنج نفره نهار دوستانه گرفتیم. بماند ک با وجود استرس ها خیلی چسبید بعد پنج ماه ندیدن همدیگه. یکی از دوستان عزیز وقتی اومد ماسک نداشت وقتی باهاش دست ندادیم مسخره بازی دراورد ک کرونا چیههههه! کرونا نیس بابا و بعد به...
-
سوتی دوران جاهلیت!
جمعه 30 خرداد 1399 14:09
نامزد بودیم قرار بود با خانواده من و داداشم بریم تفریح کلی با مردی فیلم بازی کردیم که شما برید من یکم درس دارم از شما دیرتر میاییم!( حالا هیچ غلطی نمیخواستیم بکنیم ها!فقط بوس و بغل!) بابا رفت دنبال داداش و خانومش ما هم قرار بود با ماشین مردجان بریم. سه دقیقه بعد داداشم زنگ زدن رو گوشی من که :شما کجایید؟ فلاکس رو جا...
-
ایران دختر بی پناه و مظلوم
دوشنبه 12 خرداد 1399 15:31
هر روز که میگذره بیشتر دلم میخاد از ایران برم از کشوری ک عاشقانه دوسش دارم ولی متاسفانه این دختر گیر ی سری نامردای بی خدا و بیشرف و کثیف افتاده و نمیتونه درست نفس بکشه! دختری که هرکس از راه رسید بهش ی لگد زده و حالا گوشه گوشه اش کبود و زخمه... این بود اون سرزمین رویایی ما که کلی ازش افسانه سرودن؟،،،. دلم رو با وجود...
-
هی ... حیف از بهار
جمعه 15 فروردین 1399 03:46
کسی میدونه تا کی باید قرنطینه باشیم؟! برای من سخت نیس این خونه موندن ، کلن آدم زیاد بیرون برویی نبودم من ! ولی این حجم از دلتنگی برای دوستااااا و اشناهاااااا... کرونا نگیریم افسردگی رو حتمی میگیریم! تا سه صبح سریال پیکی بلایندرز میبینیم ، میخوابیم ظهر بیدار میشیم و صبحانه میخوریم! این نوع زندگی تو سه دهه زندگی من وجود...
-
نود و نه
شنبه 2 فروردین 1399 02:54
سال نو مبارک رفقاااا سالی سرشار از سلامتی و دلخوشی رو براتون آرزومندم
-
روزهاى خالى از شادى
یکشنبه 25 اسفند 1398 20:34
جوجه بزرگه صُب کمى بیشتر از جوجه دومى خوابید جوجه دومى کِـ سه سال و سه ماه س، گفت: مامان چرا ابجى بیدار نمیشه؟! نکنه کرونا گرفته؟!!! و من گفتم: خدا نکنه مامان جان و من سوختم ومن آشک ریختم و من شکستم چرا باید ى بچه ى سه ساله تو این روزهاى نو شدن، نگران ى ویروس بى رحم باشه؟! چرا... خدایاااا گوش کن همه ما بددد ، همه ما...
-
تمام ارزوهاى کوچک!
سهشنبه 13 اسفند 1398 15:07
دلم میخاد برم بیرون و بدون استرس دست بکشم رو همه چیز! سوار پله برقى بشم و بنابِـ عادت دست بزارم کنارش! بخندم و بستنى قیفى گاز بزنم بچه ها رو سوار تاب کنم و محکم هلشون بدم... میوه سوا کنم و پلاستیک ش رو راحت دست بگیرم پاساژ برم و لذت ببرم و کلى کاراى دیگه کِـ شاید بنظر راحت میاد ولى این روزا شده ارزوم!!! خدایا چرا...
-
ته مانده ى نودوهشت
یکشنبه 13 بهمن 1398 23:40
با این أوصاف و این رویدادها سیل زلزله اغتشاش تظاهرات خطاى انسانى باد و طوفان گرانى انفولانزا کرونا و ... و ... اگه چن روزِ دیگه طاقت بیاریم، جزو بازماندگان نود و هشت میشیم!!!