-
چرا تموم نمیشیم...
شنبه 21 دی 1398 13:24
من امیدم رو واسه زندگی چند روز پیش از دست دادم..همون موقع کِـ خبرو شنیدم..هممون فکر میکنیم کـِ خب تهش ی چند سال دگ همه زندگیمون و میکنیم دلار و میریم ازین جهنم اما..یکی تو هوا میزننتت بالاخره تهش مرگه..یه زندگی سخت ک تهش به سختی میمیری.. همین..نکنه همه ى ما مُردیم و اون جهنمى کـِ ازش یاد میکنن ، همین جاست...خدا چطور...
-
عادت کردیم
پنجشنبه 12 دی 1398 09:22
اگر داغ دل بود ما دیده ایماگر خون دل بود ما خورده ایماگر دل دلیل است اورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم
-
هزیان هایی بین روز و شب
دوشنبه 9 دی 1398 20:16
زندگی اینی نبود کِـ فکر میکردماین شکلى؛ کج و کوله، بى تفاوت و خاکسترى...زندگى رویایى من یِ شکل دیگه داشتاون شکلى؛ شاد، خندان، رنگ رنگى و پر از خندههیجان داشت و نورحتى ى لحظه هم فکر نمیکردم بزرگ کِـ شدم اینقدر منفعل باشم ... چرا شاد نیستیم؟ چرا بى دغدغه و بى خیال زندگى نمیکنیم؟ حداقل برأى یک روز...میدونى گاهى فکر میکنم...
-
چرا دوستداشتنى است؟
پنجشنبه 5 دی 1398 19:04
خب...خیلى دلیل داره کِـ من دوسش دارمباحالههمراههمؤدبخوش برخوردشلوغشیطونه مهربون و دست و دلبازهبدون کینه سباجنبه سو ...ولى یکى از پررنگ ترین دلیلى کِـ باعث شده عاشقش بشم و در تمام این یازده سال- همچنان مث روز اول کِـ تو اتوبوس دیدمش- دوسش بدارم اینه کِـ حواسش بهم هس و واسه خوشحالیم کلى برنامه میریزه و سورپرایزم...
-
دیوانه شدم؟
دوشنبه 4 آذر 1398 22:18
گفت: ى لیوان چایى زنجفیلى میدى بهم؟ لیوان چایى رو گذاشتم رو میز و با ناراحتى و بغض گفتم: بسه دیگه! تا کى میخاهى منو تو این زندگى لعنتى عذاب بدى؟!!! با حیرت نگام کرد و گفت: من؟؟؟!!!! خندیدم و گفتم: همیشه دوست داشتم ى بار این جمله رو بگم ؛ خیلى باحاله! سرش رو تکون داد و ناامید گفت: خدایاااا شکررررت! دیوونه نبود کِـ اونم...
-
من رو رها کن...
جمعه 1 آذر 1398 11:14
اره اره همه چیز بِـ طرز وحشتناکی افسرده و خاکستری شده اره همه مون ناامید و بی کس موندیم اره همه مون اشک های یواشکی ریختیم و اه کشیدیم ، ناله کردیم و صدامون بِـ هیچ جا نرسیده ولی خواهش میکنم وقتی تو این شرایط یکی میخاد اوضاع رو برای خانواده ش آروم نگه داره ، رهاش کنید تو این وضعیت کلاس رفتنت چیه؟! تو این اوضاع چرا...
-
غمِ ته گوشه ی قلب
دوشنبه 6 آبان 1398 19:09
تو اوج خوشى هم ، اون غمِ ته قلب وجود داره از اون پایین ، میاد بالا؛ خودش رو نشونت میده و برمیگرده سرجاش زمان هاش فرق داره گاهى سى روز یکبار میاد و سر میزنه گاهى سیزده-چهارده روز یکبار هست، دائم نیست ولى هست هست و همیشه ته قلبت ى رنگ گرفته اى داره کِـ گاهى با خودت میگى : همیشه نمیشه از ته دل و با تمام وجود شاد بود و...
-
مهری خانووووم
پنجشنبه 25 مهر 1398 09:44
عه! تولدمه...
-
نامه ای از آینده بِـ گذشته
سهشنبه 16 مهر 1398 09:33
سلام آتش عزیزم میدونم این روزها حالت بهتر از گذشته هاى دور هست اما ... اتش جانم بیا و ى سرى مسائل رو دور بریز ، هیچ چیز تو دنیا أرزش غم تو را نداره واقعیات زندگى و دو رویى آدمها را بپذیر و خودت و آزار نده قرار نیست دنیا همیشه بِـ کأمِ تو باشه از خوشى هات لذت کامل ببر و غم هاى فردا رو بِـ فردا واگذار کن آروزها و خواسته...
-
کلاس مشترک
دوشنبه 25 شهریور 1398 12:41
ى کلاسِ مشترک داریم باهم میریم یعنى بِـ معناى واقعى منو حرص میده یا تایم کلاس رو تغییر میده یا روزش وو همیشه هم دیر میاد... دلم میخاد سرم رو بکوبم بِـ دیوار ولى فایده اى نداره کِـ *همسر جان
-
اهاى مسلمووووووونا
جمعه 8 شهریور 1398 17:53
آدم هاى بظاهر مسلمان و خداشناس تهمت نزنید و دروغ نگید حرف هاى دینى رو با جیغ جیغ تو صورتِ ما کافرا نکوبید! شما خوب شما مسلمون شما خدا ترس شما ... ما بى دین و نامسلمون ها رو بِـ خودمون ببخشید و رهامون کنید پلیز!!!
-
واگویه هاى تنهایى
سهشنبه 22 مرداد 1398 23:10
نشسته ام و فکر میکنم اگه الان ئ دخترِ مجرد بودم دلم ى کار میخاس کِـ تا شب جوون بکنم و پول دربیارم ، بعدش اخر هر ماه ى سفر حسابى برم... فقط و فقط خوش بگذرونم با وجود عشقى کِـ بِـ عشق جان و دو تا جوجه ها دارم چقد اون مدل زندگى میتونست هیجان انگیز باشه! تو رو جان من، نیایید بگید خوشى زده شدى حیفِ گل دخترا عشقِ عشق جان رو...
-
تعهد
پنجشنبه 9 خرداد 1398 12:06
اولین تعهد زندگى م (البته بجز دوران مدرسه) رو با اثر انگشت و امضا دادم!
-
کشف حجاب!
سهشنبه 7 خرداد 1398 21:18
مالک محترم خودرو شماره ............. به دلیل عدم مراجعه در مهلت تعیین شده در چارچوب جرم کشف حجاب در خودرو شما برای آخرین بار هشدار داده می شود حداکثر ظرف مدت 7 روز به پلیس امنیت اخلاقی محل سکونت یا کلانتری های تهران بزرگ مراجعه نمایید. یا بِسْم الله! این چى میگه؟؟؟!!!!! پلیس امنیت اخلاقى؟؟؟!!! أصلا قبلن تذکر نداده...
-
دعایى بهتر از این؟ خدایا اندکى شعور!
سهشنبه 17 اردیبهشت 1398 15:15
میگه : واااااا مگه تو هم روزه میگیری؟! میگم : چرا نگیرم؟ درسته ى سرى مشکلات خونى دارم ولى میتونم، مشکلى جدى پیش نمیاد واسم. میگه : نه! از اون لحاظ نمیگم! آخه میدونى بهت نمیاد روزه بگیرى!!! حجابتم کِـ درست و حسابى نیس!!! خدایاااااااا خداى رحمانِ من! الان بهم بگو چِـ جوابى بهش بدم من؟! بجاى تو ، نشسته و من رو خط زده!...
-
دو رقمى شدن
شنبه 31 فروردین 1398 21:18
سلام فردا(نیمه شعبان) سالروز ازدواج ماست به تاریخ قمرى! ده سال گذشت... خوب و بد گذشت فقط میتونم ى چیز رو با قاطعیت بگم ؛ هر روزش با عشق شروع شد و با عشق پایان گرفت خدا رو شکر کِـ تمام ده سال عاشقت بودم ...
-
نرم نرمک میرسد اینک بهار...
چهارشنبه 22 اسفند 1397 19:24
بهار داره از راه میرسه فصل محبوب من... امیدوارم همگى دلمون شاد و تنمون سلامت باشه خدا بِـ سفره ها برکت بده و بِـ دل ها آرامش خیلى دوستتون دارم دوست جونى ها سال نو،بهترین سال رو براتون ارزو میکنم
-
غمى فراتر از توانِ من
سهشنبه 7 اسفند 1397 22:00
این روزا برامون دعا کنید،لطفا این حجم از استرس و تزریق غم به زندگی مون برای من قابل تحمل نیس ، من ظرفیتش رو ندارم...
-
ى بغض همیشگى
سهشنبه 9 بهمن 1397 15:59
آدم گاهى دلش از هیچی میگیره و نگاهش اشکی میشه نَـ اینکه افسرده باشه نَـ فقط احساس میکنه هرچى هم باکیفیت و اروم زندگی کنه ، چون جای بدی زندگی میکنه همش بِـ عقب برمیگرده و امید بِـ آینده ای روشن صفره از دست خودم عصبی ام چرا دو تا فرشته رو بدنیا اوردم اونم تو این کشور؟ وقتی فک میکنم رنج ها و محرومیت هایى رو کِـ من کشیدم...
-
با تو حال دلم خوبه...
دوشنبه 19 آذر 1397 21:37
خدا شاهده هیچی نشده هیچکی هیچی بهم نگفته حالم خوبه اما دلم میخاد الان تو ی صندلی نشسته بودم و بِـ اسمون زل میزدم و بِـ هیچی فکر نمیکردم گاهی زندگی انقد عادی و یکنواخت میگذره و تو انقد منفعل و ساکنی کِـ حالت تهوّع میگیری... هیجان نقطه گمشده این روزهای منه!
-
ی جمعه ی آروم
جمعه 16 آذر 1397 20:34
چهل روز گذشت ؛ غم و فوت و سیاهی بعد این روزهاى پُر غصه صدای موزیک نگاه من از آشپزخونه و خودم در حال قِررر،بِـ پذیرایی و دیدن رقص دخترها و باباشون بنظرم قشنگترین رقصِ سه نفره ی دنیاس♥️
-
...
جمعه 2 آذر 1397 20:19
شده آیا کِِـ غمی ، ریشه بِـ جانت بزند؟
-
مادربزرگ
پنجشنبه 10 آبان 1397 10:59
تمام درد های یکماه اخیر. و روی زمین گذاشت و به اسمون رفت... از اونهایی کِـ تو قصه ها تعریفش میکنن،نبود تاحالا قصه ای بهم نگفته بود خیللللی دوستمون نداشت(نوه های دختری رو دوس داشت) هیچ وقت سرم و رو پاهاش نذاشت و لالایی نخوند یکبار منو حموم کرد و اون یکبار چنان کیسه ای کشید که تموم تنم زخم شد و بعدها کِـ میدیدم داره...
-
دردِل
پنجشنبه 3 آبان 1397 19:37
گاهی وقتا کِـ با خودم خلوت میکنم ،میگم اگه با عشق جان ازدواج نمیکردم سرنوشتم بِـ کجا گره میخورد؟ من ادم سازگار هستم،یعنی فک کنم با هر فردی کِـ ازدواج میکردم باهاش میساختم ولی ی چیزهایی حتمن اذیتم میکرد کِـ یکی ش نبود عشق بود! حالا شاید هم بعدن عاشقش میشدم ... نمیدونم ولی مطمئنم اگه با عشق ازدواج نمیکردم الان از نظر...
-
دلخوشی ها کم نیست...
پنجشنبه 19 مهر 1397 23:55
صدای بلند خندهِ دو تا دختر شیطون و بابای خوش خنده از تو پذیرایی بابت بازی مار و پله... خدایا میدونی کِـ چقدر شاکرم!
-
پاییز
یکشنبه 1 مهر 1397 13:29
پاییز برای منِ مهرماهی،مفهوم دیگه ای داره...
-
دلنوشته
جمعه 23 شهریور 1397 15:10
هر روز و هر ساعت هم کِـ بگذره من یادم میمونه کِـ این ارزو رو بِـ دل من گذاشتی هر سال این موقع ها یاد اون آرزوی کوچیکم میفتم و آه میکشم و گاهی چشمم تر هم میشه عیبی نداره عیبی نداره کِـ شما خدایی و من بنده و نخواستی من اون خواسته رو داشته باشم شاید ی جای دیگه توی ی دنیای بهتر ،اون خواسته محقق شد...
-
تنها
دوشنبه 12 شهریور 1397 23:22
خیلی شبها مث امشب حالم از این حجم کار کردن أو و منتظر موندن خودم ، بهم میخوره ولی ظاهرا چاره ای نیس هم این مملکت خراب شدع و هم من قول دادم صبور باشم ولی اینجا کِـ میتونم غر بزنم؟ خسته میشم از تنها بودن تنها بچه ها رو بدوش کشیدن تنها تلویزیون دیدن تنها غذا خوردن تنها همه کار کردن تمام ساعات من ، دلخوشه بِـ شب کِـ اونم...
-
جوجه یک
دوشنبه 12 شهریور 1397 14:48
باورم نمیشه جوجه کوچولوی من انقد بزرگ شده کِـ باید بره مدرسه! درسته سه ساله کلاس زبان میره ولی مدرسه رفتن ی حس غریبی داره امروز کِـ جلسه أولیا و مربیان داشتن با هر بار یاداوری کِـ کمتر از بیست روزه دیگه میره کلاس اول،چشمام پُر از اشک شد... چقد روزها زود میگذره ،کاش بیشتر قدر این روزها رو بدونیم؛ ی روز چشم باز میکنیم و...
-
جمعه ی بدون شعور!
جمعه 26 مرداد 1397 20:21
یکی از اون جمعه هایی هس که دلم میخاد بالا بیارم روش!... تا الان هم این جمعه رو به زور تحمل کردم ساعت چرا نمیگذره؟